محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2560

تاريخ الطبرى ( فارسي )

پس از مغرب نيز جنگ سخت ادامه داشت و بيشتر كسان جز با اشاره نماز نكردند . ابو بكر كندى گويد : در جنگ صفين عبد الله بن كعب مرادى از پاى در آمد ، اسود بن قيس مرادى بر او گذشت كه گفت : « اى اسود » اسود پاسخ داد و او را كه رمقى داشت بشناخت و گفت : « به خدا غمينم كه از پاى در آمدى ، به خدا اگر اينجا بودم ياريت مىكردم و از تو دفاع مىكردم ، اگر قاتل ترا مىشناختم نمىگذاشتم برود تا بكشمش يا به تو ملحق شوم . » آنگاه فرود آمد و گفت : « همسايه ات از تو بد نمىديد و ياد خدا بسيار مىكردى خدايت بيامرزد ، مرا نصيحتى گوى . » گفت : « از خدا عز و جل بترس و نيكخواه امير مؤمنان باش و همراه وى با منحرفان جنگ كن تا غلبه يابد يا به خدا و اصل شوى ، از من به او سلام گوى و بگوى در اين نبردگاه چندان بجنگ كه آن را پشت سر گذارى كه فردا صبحگاهان هر كه نبردگاه را پشت سر نهاده باشد غلبه مىيابد . » و چيزى نگذشت كه بمرد . گويد : اسود پيش على رفت و خبر را با وى بگفت . على گفت : « خدايش رحمت كند ، در زندگى با دشمن ما پيكار كرد و هنگام مرگ براى ما نيكخواهى كرد . » محمد بن اسحاق وابستهء بنى المطلب گويد : عبد الرحمان بن حنبل جمحى بود كه در جنگ صفين با على چنين گفت . عوانه گويد : ابن حنبل آن روز رجزى به اين مضمون مىخواند : « اگر مرا بكشند من پسر حنبلم « من همانم كه گفتم نعثل ميان شماست . » ابو مخنف گويد : آن شب كسان تا صبحگاه بجنگيدند كه ليلة الهرير بود ، چندان كه نيزه ها بشكست و تيرها تمام شد و كسان دست به شمشير بردند . على ميان پهلوى